تبليغاتX
راز تبســم تلخ
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است ............... کارم از گریه گذشته بدان میخندم

 

http://www.golibarayes.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:50  توسط هم نفس عاشقان (سعید ) | 

امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارئي و بعد از مرگ سهراب امدي

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمرهاي كوته  بي اعتبار

اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اينقدربا بخت خواب الود من لا لا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند

در شگفتم من ، نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در سکوت غربت شبهای عشق

می نشينم من بر دنيای عشق

می کنم هر لحظه رويت را نگاه

تا که از خاطر نری با يک نگاه

ای امير روزهای شيرين من

ای طلوع صبح فرداهای من

باز با من بيا در شهر عشق

تا که با تو سر کنم رويای عشق

من که با تو گشته ام افسانه ای

ترک عشقت را نگو  ديوانه ای؟

بي سبب هر گز نمي گردد كسي يار كسي

 

يار بسيار است تا گرم است بازار كسي

 

تا تواني سايه ديوار خود را بيش كن

 

تا نگردي سايه جوي پاي ديوار كسي

 

بر مشام خلق گل شو در گلستان جهان

 

ورنداني گشت گل باري مشو خار كسي

 

پرتو خورشيد يكسان است بر گيتي

 

 مباش بهر نفع ديگري در فكر آزار كسي

 

مردمي را باري از دوش رفيقان باز گير

 

ور نمي گيري نبايد بود سر بار كسي

 

آنچه من كردم طلب از دوست بهر خير اوست

 

         ورنه  نيست در معني طلبكار كسي

 

يادش بخير روزگار شاد و پر خاطره هيجان انگيز و زيبايی بود. روزگاری که هر آنچه انجام می داديم سرزنش نمی شديم و اشتباه هايمان را به پای کودکی مان می گذاشتند. روزگاری که دوستی و محبت را تنها در لبخندها می يافتيم و کدورت هايمان پس از چند ثانيه به لبخند های شيرين مبدل می شد آن روزها فقط مهربانی را می شناختيم و غنچه های مهر و عاطفه بود که همواره در قلبهای پاک و کوچکمان ريشه دوانده بود. روزگاری که با دورويی حسادت و انتقام بيگانه بوديم و دلهايمان لبريز از يکرنگی و عطوفت بود. کينه می ترسيد حتی برای لحظه ای ميهمان قلبهايمان بشود. اما افسوس افسوس که به سرعت باد سپری شدند روزهای شيرين کودکی را می گويم روزهايی که با تمام شيرينی و زيبايی و با تمام خاطرات جالب و فراموش نشدنی در غبار زمان محو شدند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:2  توسط هم نفس عاشقان (سعید ) | 

 آن بشر برده ماشين است و حاشا ميکند
این نفس، حق حق ياسين است و شيدا مي کند
پا به گل را چون به آواز فراق افکنده اند
آن قفس را از حجاب ناله اش، لا می کند
استعاره بر حضور حاکم مطلق شديم
دولتش دل را به پروازی معلّی می کند
خشم شمع و جوشش از عهد ازل
سوزش پروانه بر تابوت صهبا می کند
ترس از تبعيد آتش چون به يغما می رود
قرب رگ، بعد حضورش را تسلّی می کند
مکتب مونس در اين بنياد رنجستان نگر
ذکر سبحان در هبوط عرش اعلا می کند

*زندگی*

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.


زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر...
 

 

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
 به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
 از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
 نگاه كودكي خندد به رويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
 لبش با بوسه مي آيد به سويم
 اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
 از اين زندان خامش پر بگيرم
 به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
 فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

 

 

به خودم چرا،
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!
مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بيبي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?

 

****************

گفتم: «بمان!» و نماندي!
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?


 


*********

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

 

 

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟



دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟



رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟



عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟





یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟





دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟







حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بده ولی، زیادته

        ستاره         

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:37  توسط هم نفس عاشقان (سعید ) | 

 

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

 

توعشقم را نفهمیدی

به دیدارم بیا ای ها که من در بند پاییزم
مرا همخانه کن با خویش که از عشق تولبریزم
از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری
رفیق فصل دلتنگی تو از دردم خبر داری
همیشه وقت تنهایی تویارو یاورم هستی
تو حرف اولم بودی توحرف آخرم هستی
توحرف آخرم هستی

پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست
دوست دارم دوست دارم حرف دل بهانه نیست
حرف دل بهانه نیست
پرواز من به سوی تو هجرت این ترانه نیست
دوست دارم دوست دارم حرف دل بهانه نیست
حرف دل بهانه نیست

به دیدارم بیا ای یار مرا لبریز خواستن کن
اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن
منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه
پرم کن پر ز آن عشقی که عاشق شدنی باشه
نگاهم را تو فهمیدی سکوتم راتو می شنیدی
ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی

تو از حال من عاشق پریشانی و ترسیدس
ولی این را بدان هرگز توعشقم را نفهمیدی
توعشقم را نفهمیدی

 

 

 

ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان....!!!!

ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی، اگر بنا است بسوزیم ، طاقتمان ده و اگر بنا است بسازیم قدرتمان ده.

ای محبوب جاودانی!!

 اگر نبود عطر حضور تو ، در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نبود گرمای دستهای تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟؟

ای معشوق ازلی!! عموم آدمیان علی الخصوص مودعیان عاشقی، در مقوله عشق عوامند .

الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز.

ای عزیز..!! آنچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنی

پناه بر تو..از تنهایی و بی کسی.....!!!

 

***نجات عشق***

 در جزيره ای زيبا تمام حواس، زندگی ميکردند : شادی ، غم ، غرور، عشق و...

روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند . اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند ، چون او عاشق جزيره بود.

وقتی جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت:

« آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟»

ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادی طلا و نقره  داخل قايقم هست و ديگر جايی برای تو وجود ندارد»

پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امن بود کمک خواست

غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد.»

غم در نزديکی عشق بود .پس عشق به او گفت:«اجازه بده تا، تا من با تو بيايم.»

غم با صدای حزن آلودی گفت:« آه، عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم»

عشق اين بار  سراغ شادی رفت و او را صدا  زد. اما او آن قدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت:« بيا عشق من تو را خواهم برد .»

عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند ،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چه قدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسيد :« آن پيرمرد که بود؟»

علم پاسخ داد « زمان»

عشق با تعجب گفت: « زمان ! اما چرا او به من کمک کرد؟»

علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت :« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

 

 

 

 چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد ...

 شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم.........

سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت...

 شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............

طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد...

 ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،

گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........

سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس...

 شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم...

 با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ...

 

هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني

دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني

روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه

وقتي نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

قول بده وقتي تنها ميشم بياي كنار من

شبهاي جمعه كه مياد بياي سر مزار من !

دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم

ببين كه عاقبت چي شد قصه با تو بودنم

 

راستی

A_s_h_k_i_az_M_a_h_t_a_b

 

N_a_f_a_S_E_shadi_18

 

هر امری داشتین به آیدی من پ م بدین

 

آخه این دیگه آخرین آپ منه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:48  توسط هم نفس عاشقان (سعید ) | 

اینو میدونستی که....

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...


چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور

اگه حوصله داری بخون...

 

تو می آيی . يقين دارم که می آيی . زمانی که مرا در بستر سردی ميا ن خاک بگذارند .

تو می آيی . يقين دارم که می آيی و ..... پشيمان هم .....

دو دستت التماس آميز . می آيد به سوی من

ولی پر می شود از هيچ . دستی دست گرمت را نمی گيرد

صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه . به فريادی مرا با نام می خواند

و می گويد که اينک من . سرم بشکن . دلم را زير پا له کن

ولی برگرد .......

همه فرياد خشمت را . به جرم بی وفايی ها . دو رنگی ها . جدايی ها

به روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من . که من دور از تو تنهايم !

ولی چشمان پر مهری . دگر چهره مهتاب مانندت نمی ماند

لبانی گرم با شوری جنون انگيز . نامت را نمی خواند

دگر آن سينه پر مهر آن سد سکندر نيست .

که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گويی

دو دست کوچکش . با پنجه های لغزنده . ميان زلف های نرم تو بازی نمی گيرد .

پريشانش نمی سازد

هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد

تو می آيی . زمانی که نگاه گرم من ديگر به روی تو نمی افتد . هراسان

هر کجا . هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پايد . مبادا بر نگاه ديگری افتد

دو چشم من تورا ديگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شيرين و تو هر چند

با ديگريدر چشمهايت جستجو باشد . سراب آرزو باشد و لب هايت .

لبان گرم و تب دارت . کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد

محالست اين که بتوانی بر آن چشمان خوابيده . دوباره رنگ عشق و آرزو ريزی .

نگاهت را به گرمی بر نگاه من بياويزی . لبهايم کلام شوق بنشانی

تو می آيی يقين دارم . ولی افسوس آن پيکر که چون نيلوفری افتاده بر خاکست

دگر با شوق روی شانه هايت سر نمی آرد

به ديوار بلند پيکر گرمت نمی پيچد .جدا از تو جدا از تکيه گاهش در پناه خاک می ماند

و در آغوش سرد گور می پوسد و موهايش بر سپيدی های آن زيبا لباس آفرينش

نرم می لغزد جدا از دستهای گرم و زيبا و نجيب تو

تو می آيی ولی افسوس .............

آن گرما به جانم بر نميگردد

دگر بر جسم سرد و خاموشم هستی نمی بخشد

يقين دارم که می آيی...... بيا ای آنکه نبض هستيم دردستهايت بود .

دل ديوانهام افتاده لرزان زير پايت بود

بيا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود . تماما معبری بودند تا نقش ترا همچون گل

سرخی . بگلدان دل پاکيزه گرمم برويانند

بيا . تا آخرين دم هم . قدمهای تو بالای سرم باشد . نگاهت غرق در اشک پشيمانی

بروی پيکرم باشد

دلت را جاگذاری شايد آنجا سنگ بسترم باشد

ولی افسوس که ديگر فرصتی باقی نمانده

تا بگويم دوستت دارم

 

 

                                      تقديم به دل خودم

ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم

که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را

به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را

مگو با من

مگو ديگر

مگو از هستی و مستی

من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم.

که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون کن

ببر از خاطر آشفته نامم را

بزن بر سنگ جامم را

مرا بشکن

                                             تو سرتا پا وفا بودی

                                             تو با درد آشنا بودی

                                             ولی ای مهربان من

                                             بگو آخر که از اول کجا بودی

ترا راندم

که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت

شود اميد جاويدت

ترا راندم

ولی هرگز مگو با من

که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم

که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم

                                                      ترا راندم

                                                      ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد

                                                      درون سينه ام دل ناله می زد

                                                      که بگريزم به دامانش بياويزم

                                                      به او با اشک خون گويم

                                                      مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم

ولی من در ميان های های گريه خنديدم

که تو هرگز ندانی

بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم

دگر از غصه لبريزم

در اين دنيا بمان بی من

تو ای تنها امـــــــــــــيدم

باز می گويم دوستت دارم

ولی افسوس که در اين دنيا

نمی مانم .......... ميميرم

 

 

مرا با لباس عشق در خاک گذارید تا بفهمد تا آخرین لحظه زندگی رنگ عشق او به تن داشتم.

چشمان مرا باز گذاریدتا در یابدچشم در راه نگاه زیبای او بود تا لحظه مرگ.

دستان مرا باز گذارید تا ببیند تا آخرین نفس تشنه آغوش گرم او بودم.

 

ديدی دلم شکست....

ديدی که اين بلور درخشان عمر من !

بازيچه بود....

ديدی چه بی صدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمين

ديدی دلم شکست ....

 

گفته بودم دوست دارم                       ای همصـــــــدای مهربون

هنوزم عاشـــــــق توام                       تورو خدا پيشم بـــــــمون

بيا کمک کن به دلـــــم                       فرصت من خيلی کـــــمه

اگـــــه تو پيشم بمونی                       مرغ عشقا جون ميگيرند

توی شب سکوت رهـا                        فانـــــــوسامون نميميرند 

بازم ميگم اگه بخــوای                        مال تو ميشه آسمــــــون

هيچی نميخوام از چشات                   فقط پيش دلــــــــم بمون 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:36  توسط هم نفس عاشقان (سعید ) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
سلامی از روی ارادت نه فقط از روی عادت (الی)
کافه ی عکس
فرشید
دوستی ( فاطمه )
گریه نمیکنم مرو ( شادی)
وحشت تردید ( لیلـــــی)
maybe for end time(رهــــا )
آرزوهای محال(ســـنا)
رها تر از رها (هنگامه)
حرفی که برون تراود از دل نیکوست ( سپیـــــده)
یگانه شیدا (عسل)
پنج واروووووونه (سیندرلا)
دلم پر میکشه تا آسمون هفتم (تیـــــنا)
the magic wand (مرجان)
ستــــــاره ---- ستــــــاره
دختران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان