![]() |
![]() |
|
| خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است ............... کارم از گریه گذشته بدان میخندم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:50 توسط هم نفس عاشقان (سعید ) |
|
|
امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارئي و بعد از مرگ سهراب امدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟ عمر ما را مهلت امروز فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟ نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟ وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟ شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟ اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت اينقدربا بخت خواب الود من لا لا چرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند در شگفتم من ، نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟ در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟ شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در سکوت غربت شبهای عشق می نشينم من بر دنيای عشق می کنم هر لحظه رويت را نگاه تا که از خاطر نری با يک نگاه ای امير روزهای شيرين من ای طلوع صبح فرداهای من باز با من بيا در شهر عشق تا که با تو سر کنم رويای عشق من که با تو گشته ام افسانه ای ترک عشقت را نگو ديوانه ای؟
بي سبب هر گز نمي گردد كسي يار كسي
يار بسيار است تا گرم است بازار كسي
تا تواني سايه ديوار خود را بيش كن
تا نگردي سايه جوي پاي ديوار كسي
بر مشام خلق گل شو در گلستان جهان
ورنداني گشت گل باري مشو خار كسي
پرتو خورشيد يكسان است بر گيتي
مباش بهر نفع ديگري در فكر آزار كسي
مردمي را باري از دوش رفيقان باز گير
ور نمي گيري نبايد بود سر بار كسي
آنچه من كردم طلب از دوست بهر خير اوست
ورنه نيست در معني طلبكار كسي
يادش بخير روزگار شاد و پر خاطره هيجان انگيز و زيبايی بود. روزگاری که هر آنچه انجام می داديم سرزنش نمی شديم و اشتباه هايمان را به پای کودکی مان می گذاشتند. روزگاری که دوستی و محبت را تنها در لبخندها می يافتيم و کدورت هايمان پس از چند ثانيه به لبخند های شيرين مبدل می شد آن روزها فقط مهربانی را می شناختيم و غنچه های مهر و عاطفه بود که همواره در قلبهای پاک و کوچکمان ريشه دوانده بود. روزگاری که با دورويی حسادت و انتقام بيگانه بوديم و دلهايمان لبريز از يکرنگی و عطوفت بود. کينه می ترسيد حتی برای لحظه ای ميهمان قلبهايمان بشود. اما افسوس افسوس که به سرعت باد سپری شدند روزهای شيرين کودکی را می گويم روزهايی که با تمام شيرينی و زيبايی و با تمام خاطرات جالب و فراموش نشدنی در غبار زمان محو شدند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:2 توسط هم نفس عاشقان (سعید ) |
|
|
آن بشر برده ماشين است و حاشا ميکند
*زندگی* بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به خودم چرا،
**************** گفتم: «بمان!» و نماندي!
********* اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
روزای خیلی طلایی یادته؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:37 توسط هم نفس عاشقان (سعید ) |
|
|
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره پای برده های شب حصیر زنجیره غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده من اسیرسایه های شب شدم شب اسیر تور سرده اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهرجنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش واین ورو اون ور می زنه تورگهای خسته ی سرده تنم ترس مردن داره پر پر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده
توعشقم را نفهمیدی به دیدارم بیا ای ها که من در بند پاییزم
ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان....!!!! ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی، اگر بنا است بسوزیم ، طاقتمان ده و اگر بنا است بسازیم قدرتمان ده. ای محبوب جاودانی!! اگر نبود عطر حضور تو ، در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نبود گرمای دستهای تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟؟ ای معشوق ازلی!! عموم آدمیان علی الخصوص مودعیان عاشقی، در مقوله عشق عوامند . الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز. ای عزیز..!! آنچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنی پناه بر تو..از تنهایی و بی کسی.....!!!
***نجات عشق*** در جزيره ای زيبا تمام حواس، زندگی ميکردند : شادی ، غم ، غرور، عشق و... روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند . اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند ، چون او عاشق جزيره بود. وقتی جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت: « آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايی برای تو وجود ندارد» پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکانی امن بود کمک خواست غرور گفت:«نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبای مرا کثيف خواهی کرد.» غم در نزديکی عشق بود .پس عشق به او گفت:«اجازه بده تا، تا من با تو بيايم.» غم با صدای حزن آلودی گفت:« آه، عشق، من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم» عشق اين بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد . آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت:« بيا عشق من تو را خواهم برد .» عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسيدند ،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده چه قدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسأله ای روی شن های ساحل بود ، رفت و از او پرسيد :« آن پيرمرد که بود؟» علم پاسخ داد « زمان» عشق با تعجب گفت: « زمان ! اما چرا او به من کمک کرد؟» علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت :« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد ... شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم....... سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد. شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگرروشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت... شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند.............. طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد... ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد، گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد......... سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس... شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم... با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد ...
هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني
راستی A_s_h_k_i_az_M_a_h_t_a_b
N_a_f_a_S_E_shadi_18
هر امری داشتین به آیدی من پ م بدین
آخه این دیگه آخرین آپ منه |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 18:48 توسط هم نفس عاشقان (سعید ) |
|
|
اینو میدونستی که.... نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... نميخوام بگم که مثل گلی... نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... نميخوام بگم که دوستت دارم... نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... نميخوام بگم که مثل گلی... نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی... نميخوام بگم که دوستت دارم... چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور
اگه حوصله داری بخون...
تو می آيی . يقين دارم که می آيی . زمانی که مرا در بستر سردی ميا ن خاک بگذارند . تو می آيی . يقين دارم که می آيی و ..... پشيمان هم ..... دو دستت التماس آميز . می آيد به سوی من ولی پر می شود از هيچ . دستی دست گرمت را نمی گيرد صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه . به فريادی مرا با نام می خواند و می گويد که اينک من . سرم بشکن . دلم را زير پا له کن ولی برگرد ....... همه فرياد خشمت را . به جرم بی وفايی ها . دو رنگی ها . جدايی ها به روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من . که من دور از تو تنهايم ! ولی چشمان پر مهری . دگر چهره مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگيز . نامت را نمی خواند دگر آن سينه پر مهر آن سد سکندر نيست . که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گويی دو دست کوچکش . با پنجه های لغزنده . ميان زلف های نرم تو بازی نمی گيرد . پريشانش نمی سازد هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد تو می آيی . زمانی که نگاه گرم من ديگر به روی تو نمی افتد . هراسان هر کجا . هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پايد . مبادا بر نگاه ديگری افتد دو چشم من تورا ديگر نمی خواند . به شوقی دلکش و شيرين و تو هر چند با ديگريدر چشمهايت جستجو باشد . سراب آرزو باشد و لب هايت . لبان گرم و تب دارت . کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد محالست اين که بتوانی بر آن چشمان خوابيده . دوباره رنگ عشق و آرزو ريزی . نگاهت را به گرمی بر نگاه من بياويزی . لبهايم کلام شوق بنشانی تو می آيی يقين دارم . ولی افسوس آن پيکر که چون نيلوفری افتاده بر خاکست دگر با شوق روی شانه هايت سر نمی آرد به ديوار بلند پيکر گرمت نمی پيچد .جدا از تو جدا از تکيه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و موهايش بر سپيدی های آن زيبا لباس آفرينش نرم می لغزد جدا از دستهای گرم و زيبا و نجيب تو تو می آيی ولی افسوس ............. آن گرما به جانم بر نميگردد دگر بر جسم سرد و خاموشم هستی نمی بخشد يقين دارم که می آيی...... بيا ای آنکه نبض هستيم دردستهايت بود . دل ديوانهام افتاده لرزان زير پايت بود بيا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود . تماما معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی . بگلدان دل پاکيزه گرمم برويانند بيا . تا آخرين دم هم . قدمهای تو بالای سرم باشد . نگاهت غرق در اشک پشيمانی بروی پيکرم باشد دلت را جاگذاری شايد آنجا سنگ بسترم باشد ولی افسوس که ديگر فرصتی باقی نمانده تا بگويم دوستت دارم
تقديم به دل خودم ترا با اشک خون از ديده بيرون راندم آخرهم که تا در جام قلب ديگری ريزی شراب آرزوها را به زلف ديگری آويزی آن گل های صحرا را مگو با من مگو ديگر مگو از هستی و مستی من آن خودروگياه وحشی صحرای اندوهم. که گل های نگاه و خنده هايت رنگ غم دارد مرا از سينه بيرون کن ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن تو سرتا پا وفا بودی تو با درد آشنا بودی ولی ای مهربان من بگو آخر که از اول کجا بودی ترا راندم که دست ديگری بنيان کند روزی بنای عشق و اميدت شود اميد جاويدت ترا راندم ولی هرگز مگو با من که اصلا معنی عشق و محبت ر نمی دانم که در چشمان تو نقش غم و دردت را نمی خوانم ترا راندم ولی آن لحظه گويی آسمان می مرد درون سينه ام دل ناله می زد که بگريزم به دامانش بياويزم به او با اشک خون گويم مـــــــــــــــــــــرو من بی تو ميميرم ولی من در ميان های های گريه خنديدم که تو هرگز ندانی بی تو يک تک شاخه عريان پاييزم دگر از غصه لبريزم در اين دنيا بمان بی من تو ای تنها امـــــــــــــيدم باز می گويم دوستت دارم ولی افسوس که در اين دنيا نمی مانم .......... ميميرم
مرا با لباس عشق در خاک گذارید تا بفهمد تا آخرین لحظه زندگی رنگ عشق او به تن داشتم.چشمان مرا باز گذاریدتا در یابدچشم در راه نگاه زیبای او بود تا لحظه مرگ.دستان مرا باز گذارید تا ببیند تا آخرین نفس تشنه آغوش گرم او بودم.
ديدی دلم شکست.... ديدی که اين بلور درخشان عمر من ! بازيچه بود.... ديدی چه بی صدا دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمين ديدی دلم شکست ....
گفته بودم دوست دارم ای همصـــــــدای مهربون هنوزم عاشـــــــق توام تورو خدا پيشم بـــــــمون بيا کمک کن به دلـــــم فرصت من خيلی کـــــمه اگـــــه تو پيشم بمونی مرغ عشقا جون ميگيرند توی شب سکوت رهـا فانـــــــوسامون نميميرند بازم ميگم اگه بخــوای مال تو ميشه آسمــــــون هيچی نميخوام از چشات فقط پيش دلــــــــم بمون |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:36 توسط هم نفس عاشقان (سعید ) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|